<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سئوالهاي منتظر جواب</title>
<link>http://montazerejavab.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " سئوالهاي منتظر جواب "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 28 Aug 2008 10:07:47 GMT</lastBuildDate>
<author>عبدالله</author>
<item>
<title>ترك تحصيل بخاطر يه لقمه نان</title>
<link>http://montazerejavab.ParsiBlog.com/544779.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;بنام خداي مهربون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;سلام&lt;BR&gt;امروز امتحانامون شروع شد.&lt;BR&gt;بعد از جلسه امتحان طلبه ها سه تا سه تا چهارتا چهارتا دور هم جمع شده بودن و جوابها رو با هم مرور مي‌كردن تا ببينن كي چيكار كرده&lt;BR&gt;همينطور كه داشتيم سئوال به سئوال جوابامونو بهم مي‌گفتيم ديدم محمود داره از پله ها مياد&lt;BR&gt;رفتم طرفش و يه سلام عليك گرم با هم كرديم و رفتيم حجرشون&lt;BR&gt;شيخ محمود از طلبه‌هاي گل حوزه است، متاهله و زن و بچش تو يكي از اين شهرهاي كوچيك بين تهران و قزوين نزديك خونه پدر زنش هستن و خودش بخاطر درسها شنبه تا چهارشنبه تهرانه و آخر هفته ميره پيش خونوادش&lt;BR&gt;پسر باحاليه، مظلوم و ساكت، اما ارتباط گيريش خيلي خوبه&lt;BR&gt;چهره مظلومش آدمو ياد شهيد و شهادت ميندازه، مخصوصا وقتي ميشينه يه گوشه و كتاباشو دورش پهن ميكنه و غرق تو كتابا ميشه&lt;BR&gt;از اوناس كه آدم كارشو ميبينه به ارزش و جايگاه لباس پي ميبره و تشويق ميشه ملبس بشه &lt;BR&gt;نمره عمامه پيچيدنش هم بيستِ بيسته آخه تو حوزه هيچكس نميتونه به قشنگيه اون بپيچه&lt;BR&gt;داشتم كمكش ميكردم عمامه‌اي رو بپيچيم كه تو حجره تنها شديم&lt;BR&gt;امروز خيلي تو خودش بود برا همين از فرصت استفاده كردم و پرسيدم كه چي شده؟! از چي ناراحته؟!&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;يه دفعه خشكم زد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;آخه محمود گفت ميخواد بره،‌ گفت مجبوره بكشه كنار&lt;BR&gt;گفت تصميم گرفته حوزه و طلبگي رو بعد از هشت سال ترك كنه&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;باورم نميشد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;خيلي سعي كردم متقاعدش كنم اين كار رو نكنه اما گفت ميره&lt;BR&gt;آره، محمود ميره &lt;BR&gt;محمود ميره چون ميگه براي طلبگي ساخته نشده&lt;BR&gt;محمود ميره چون ميگه نميتونه با اين شرايط مفيد باشه&lt;BR&gt;محمود ميره تا دختر بچه معصومش از روحانيت متنفر نشه&lt;BR&gt;محمود ميره چون بحث كردن با جوونا و نجات اونا از انحرافات تو جامعه ارزش خرج و مخارج يه دختر كوچولوي محمود رو نداره&lt;BR&gt;محمود ميره آخه تو مسجد محلمون هم تحملش نكردن و به جرم جذب جوونا و همراهي و همفكري با اونا اذيتش كردن و عذرشو خواستن&lt;BR&gt;محمود ميره و از دست افرادي كه فعاليتهاي مبلغين وهابيت و بهائيت رو تو سرش ميزدن و به حساب كم كاري اين ميذاشتن راحت ميشه&lt;BR&gt;محمود ميره چون جامعه نيازي به فعاليتهاي اون نداره&lt;BR&gt;شايد هم اصلا وجود مبلّغين وهابيت و ... توهمي بيش نيست&lt;BR&gt;مملكت شيعه و حكومت اسلامي ديگه همه چيزش اسلاميه نيازي به مبلّغ دين نداره&lt;BR&gt;محمود ميره چون قانوناً تا وقتي مشغول تحصيله نميتونه جايي شاغل باشه&lt;BR&gt;محمود ميره چون براي كسب يه لقمه نون حلال ازش مدرك كارشناسي ميخوان در حاليكه اون بعد از هشت سال تحصيل تازه معادل كارشناسي رو ميگيره&lt;BR&gt;فكرشو بكنيد! هشت ساااااااااااااااااااااااال&lt;BR&gt;اگه همون موقع كه ديپلمشو گرفته بود تو دانشگاه كذايي..... شركت مي‌كرد و هفته اي يه ساعت هم استاد نميديد و آخر هر ترم با خوندن چندتا جزوه امتحان ميداد الان همه بهش ميگفتن آقاي دكتر&lt;BR&gt;ولي حالا بايد ترك تحصيل كنه و با ديپلمش به عنوان سرباز صفر مشغول خدمت مقدس سربازي بشه&lt;BR&gt;محمود ميره چون تو جامعه اون زود ازدواج كردن يعني مصيبت نه دوري از گناه&lt;BR&gt;محمود ميره چون تو جامعه اون بچه دار شدن يعني دوري از توسعه دين نه ازدياد جمعيت شيعه و گسترش دين&lt;BR&gt;محمود ميره چون جايي كه درس و كلاس و استاد خوب پيدا ميشه نميشه در كنار خانواده بود، نميشه از عهده اجاره خونه ها بر اومد&lt;BR&gt;محمود ميره چون با منت بهش ميگن كه به طلبه‌ها هم از اين خونه هاي قسطي ميدن اما فقط سه تا شرط داره:&lt;BR&gt;1- متاهل باشه&lt;BR&gt;2- شاغل نباشه&lt;BR&gt;3- پنج ميليون تومان&amp;nbsp;نقدا بده&lt;BR&gt;نميدونستم چي بهش بگم آخه مشاوره برادر خانومش كه چند سال پيش از طلبگي كنار كشيد خيلي روش تاثير گذاشته بود&lt;BR&gt;محمود ميرفت و من تو فكر آينده خودم بودم، چون نمي‌تونستم از طلبگي دل بكنم،‌چون حوزه ديگه عشق من شده&lt;BR&gt;محمود ميرفت و من به اون استادمون فكر ميكردم كه سركوفت ميزد چرا بچه دار نميشي&lt;BR&gt;محمود ميرفت و من به دوستان واقوام فكر مي‌كردم&amp;nbsp; كه از من ميخواستن زود بچه دار بشم&lt;BR&gt;محمود ميرفت و من تازه جواب سئوالامو پيدا مي‌كردم كه هر موقع ازش مي‌پرسيدم تو با ماهي صدهزار تومان چجوري زندگي مي‌كني؟ مي‌گفت خانواده تحملم مي‌كنن نگران نباش&lt;BR&gt;محمود ميرفت و من بودم و خيلي سئوالاي ديگه&lt;BR&gt;محمود ميرفت اما چون هميشه در راه امام زمان مي‌دويد و كسي نبود كه براي 90 دقيقه دويدن حقوق ميليوني داشته باشه رفتن و نرفتنش براي كسي مهم نبود، براي همين رفتنش تو هيچ رسانه و مطبوعاتي كه با پول بيت المال ميچرخه منعكس نميشه&lt;BR&gt;....&lt;BR&gt;حتي موقع خداحافظي به من گفت به طلبه‏ها هيچي نگو&lt;BR&gt;نمي‏خواست طلبه ها بفهمن و فكرشون مشغول بشه،‏ اونم شب امتحاني&lt;BR&gt;يعني چندتا محمود بايد كناره گيري كنن تا آسيب شناسي بشه؟&lt;BR&gt;يعني اين چند سال عمر محمود چقدر ارزش داشت؟&lt;BR&gt;چرا بايد محمودها مجبور به كناره گيري بشن؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;...&lt;BR&gt;محمود رفت و من موندم و خدا&lt;BR&gt;فقط خدا و ديگر هيچ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 14:32:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=544779</comments>
 <dc:creator>عبدالله</dc:creator>
<guid>http://montazerejavab.ParsiBlog.com/544779.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

