خاطرات حماسه سوم تير - سئوالهاي منتظر جواب

+ خاطرات حماسه سوم تير

يکشنبه 3 تير 1386 ساعت 4:14 عصر

      

سلام دوستان
احتمالا بايد مطلع باشيد که به مناسبت سالروز حماسه سوم تير آقاي طالبي برنامه اي رو راه انداختن که هر کدوم از وبلاگ نويسا خاطراتي از اين حماسه رو نوشته و از دوستاشون دعوت کنن تا بنويسن. خب من انتظار داشتم از طرف يکي از دوستان طلبه يا خبرنگار به اين برنامه دعوت بشم ولي اينطور نشد تا ديشب که يکي از خواهران وبلاگ نويس اسم وبلاگ ما رو تو وبلاگشون آوردن و دعوتمون کردن. خب پس منم مينويسم
1- اولين خاطره اي که به ذهنم رسيد اين بود که تو روزاي قبل از انتخابات با همسرم روي موتور داشتيم ميرفتيم که يه راننده بي ملاحظه بخاطر سوار کردن مسافر زد به موتور ما، البته خوشبختانه هيچ اتفاقي براي ما نيفتاد ولي از اونجايي که اگر به اين افراد تذکر داده نشه بيخيال به بي ملاحظگيشون ادامه ميدن من هم پياده شده و به جلوي درب ماشين رفتم مراتب اعتراضمو اعلام کردم ، ولي ديدم آقاي راننده تازه طلبکار هم هست و انتظار داره من از اين با حضورم تو خيابون مزاحم ويراژ و مسافرکشي اون شدم معذرت خواهي کنم، خب وقتي هر دو طرف طلبکار باشن چي ميشه؟ صداها بالا ميره و راننده هم پياده و ميشه و ...
تا اومد دعوا اوج بگيره ملت ريختن سوامون کردن، تو اين بين پسري که کنار راننده نشسته بود اومد و منو کشيد کنار و در گوشم گفت آقا خواهشا کوتاه بيا. اين مخالف احمدي نژاده و الان داشت با مسافراي خانوم راجع به چادر کشيدن خيابونا و زوج و فرد کردن عبور و مرور خانوما و آقايون تو خيابون و وحشيگري طرفداراي احمدي نژاد ميگفت و اين کار شما با اين چهرتون باعث ميشه اون براي حرفاش دليل بياره و بگه هنوز احمدي نژاد رئيس جمهور نشده حزب اللهيها افتادن به جون ملت چه برسه به اينکه رئيس جمهور بشه. خلاصه گفت بخاطر احمدي نژاد کوتاه بيا. خب من تا حالا نه از اين فوتباليهاي داغ بودم که بخاطر تيمي دعوا کنم يا کوتاه بيام نه از اين سياسيهاي داغ که بخاطر فرد يا حزبي دعوا کنم و کوتاه بيام. بعدا که فکر کردم ديدم درسته من به خاطر احمدي نژاد کوتاه اومدم ولي اين دفعه هم من سياسي نشده بودم بلکه سياستمدارمون مردمي بود.


2- خاطره بعديم مربوط به جلسه اي بين مردم بسيجي و پاسداران سپاه بود. جالبه با اينکه بسيج زير نظر سپاه هست و لي تو اين انتخابات بسيجيها با سرداران سپاه اختلاف نظر داشتن و تو جلسه اي که بين سردار فرماندهي نيروي مقاومت و بسيجيان تهران بود خيلي راحت اختلاف نظرها مطرح شد و روش بحث کردن که اقتدار ارتش بيست ميليوني و باز بودن فکر بسيجيان و آزادي فکري بين مردم رو ميرسوند


3- يادمه تو اون ايام وقتي با موتورم به مناطق شمالي تهران ميرفتم ادماي رنگارنگ با ماشيناي رنگارنگ رو ميدم که به تبليغ کانديداي مورد نظرشون ميپرداختن تا جاييکه دختر بدحجابي که از پنجره ماشين بيرون اومده و روي در نشسته بود عکس آقاي روحاني کانديدا رو دستش گرفته بود و تبليغشو ميکرد يا جاهاي مختلفي ميشنيديم که مجالس تبليغي ميذاشتن و به مردم شام ميدن و مردم هم بعد از خوردن کباب گوجه هاشو به طرف اون کانديدا پرتاب ميکردن. بگذريم برام جالب بود که تو اين بازار گرم تبليغي که نوع تبليغاتها جديد شده بود تا جاييکه کانديدايي که چهرش به عنوان پليس شناخته شده بود با ژستهاي عاطفي و به قول معروف اواخواهرانه عکس مينداخت و پخش ميکرد، کانديداي محبوب ما طرف اين کارا نرفته بود و به سادگي خودش ادامه ميداد.


4- يادمه تو يه جمعي حاضر شدم که اکثرا سوادها پايين ديپلم بود و جوونايي بودن که درس  رو بيخيال شده بودن و به کارگري مشغول بودن. بزرگشون تا من و چهره حزب اللهيمو ديد شروع که به تمسخر قد و قيافه و هيکل حاج محمود و رفت بالاي منبر که رئيس جمهور بايد اصلا قيافه و هيکلش رئيس جمهوري باشه مثل فلاني (که اونم اولين نفر کشيد کنار و کم آورد) آخه آبرو ريزي نيست اين آدم با اين هيکل بخواد سازمان ملل يا کشوراي خارجي؟ نميخندن بهمون که اينا ديگه کين که نمايندشون اين شکليه. ديگه بعد از رياست جمهوري حاج محمود و حضور در سازمان ملل اون بنده خدا رو نديدم که بگم ديدي يه نماينده يک کشور اسلامي چجوري ميتونه معز المسلمين بشه
5- خاطره بعديم هم اينه که من با اين همه تبليغ و طرفداري که بالاخره رو حساب طلبگي همسايه و فاميل ازمون کسب مشورت ميکردن و ما هم همه رو به سمت دکتر سوق ميداديم خودم روز 27 خرداد يادم افتاد که شناسنامه ام تو محل کارم جا مونده و نتونستم تو انتخابات شرکت کنم ولي خدا لطف کرد و به ما فرصتي ديگه داد تا در سوم تير بتونيم از ثواب اين رأي بهره مند بشيم.
خب بسه بقيش بمونه سال بعد
حالا پيرو رسم وبلاگ خودمون سئوالمو مطرح ميکنم، يادمه پاييز 85 آقاي رييس جمهور با بسيج طلاب ديداري داشتن که اونجا به ما گفتن برا پياده کردن عدالت همه افراد بايد از خودشون شروع کنن و فرد فرد شروع کنيم تا جامعه مملو از عدالت  بشه. بنده خدا اونجا گله و شکايتشو به گوش ما رسوند که بعضي از شرکتهاي دولتي دولتهاي قبل يه شبه تبديل به شرکت خصوصي شدن يا بعضي از مسئولين در اطراف همين تهران هکتار هکتار زمين دارن اما تو همون مناطق دانشجوهايي هستن که کشاورزي خوندن اما دريغ از يک وجب زمين که بتونن ثمره علمشونو ببينن. مي گفت هر موقع به اين افراد ميگيم اينا حق مردمه و بايد اينا رو تحويل دولت بديد ميگن تو از علم اقتصاد هيچ نميدوني پس دخالت نکن و گفت که مصرانه پيگير حق مردم هستيم که يه دفعه طلاب همه فرياد زدن « رجايي زمانه حمايتت ميکنيم» ، خب حالا هر کدوم ما به عنوان يک شهروند در تحقق عدالت و کمک به دولت در پياده کردن عدالت چه قدمهايي برداشتيم؟ اصلا به فکر کمک هستيم يا فقط دست روي دست گذاشتيم تا دولت به ما خدمت کنه؟


 


راستي بايد از پنج نفر دعوت کنم تا خاطراتشونو بنويسن، پس دوستان يا علي
عليرضا احمدي نژاد ، رسپنا ،دم مسيحايي ، متعجب ، رضوان ، فدائيان حسيني ، طاير قدسي ،زيتون ، خانم فريبا
اينا رو خودم سرزده دعوت کردم و ميخوام روي منو زمين نندازن. بقيه هم اگه دوست داشتن شرکت کنن بگن اسمشونو بنويسم


نگارنده : عبدالله

پاسخهای نورانی دوستان [ جواب]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[22/3/1387- 2:32 ع] ترک تحصيل بخاطر يه لقمه نان
[آرشيو شده ها]